تبليغاتX
روي ماه خداوند را ببوس

روي ماه خداوند را ببوس

 

فقط حسرت...همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:35  توسط آقاي همسر  | 

خاطراتي از شیوه زندگي شهيد بهشتي(ره)
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

                                                                   کتاب صد دقیقه تا بهشت/ وبلاگ كشكول
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:43  توسط آقاي همسر  | 

برای روزهایی که هوای خانه کمی ابریست. برای روزهایی که کمتر به هم لبخند می زنیم. برای شبهایی که بدون مهربانی می خوابیم. برای لحظه هایی که از آغوش دریغ می کنیم. برای وقت هایی که هزار جور فکر به سرمان می زند. برای دقایقی که فکر می کنیم مهربانی ها کم شده است. برای روزهای دلگیری، روزهای سوءتفاهم، روزهای غم انگیز جر و بحث. برای این روزها با شجاعت می نویسم:دوستت دارم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:25  توسط آقاي همسر  | 

با این نامگذاریها بطور کلی مخالفم. با اینکه روز تولد انسان بزرگی را به نام اشخاص یا گروه خاصی از انسانها بنامیم.یکی از دلایلم هم این است که در اینصورت از اصل قضیه غافل می شویم ،از نام آن بزرگی که به خاطروجود او جشن گرفته ایم . آنوقت وجود او فقط یک بهانه می شود، یک بهانه. ومن از اینکه روزها و لحظه های یک انسان مومن بشود بهانه ناراحتم.بعد هم آنقدر غرق در مسائل مادی و دنیایی قضیه میشویم که دیگر نمی شود هیچ جوری جمع و جورش کرد.مثل امروز،میلاد دختر بزرگوار امام موسی کاظم و البته روز دختر.

می دانم که اتفاقات زیادی در گوشه و کنارکشور افتاد. جشن های بزرگی به نام دختران برای دختران و با حضور آنها برگزار شد.اما از نتیجه این کار چندان مطمئن نیستم،شاید نتیجه اش بیدار کردن وجدان تاریک جامعه نسبت به مسائل دختران است،شاید یاد آوری ارزشهای فراموش شده نیمی از انسانهای جامعه است که برای نشان دادن خویش، برای دفاع از بودنشان، برای هویت بخشیدن به خود، برای رنگ دادن به شعار قدیمی تساوی زن و مرد دست به هر کاری می زنند، از تحصیل در رشته های خشن و بی روح و سنگین گرفته تا پوشیدن لباس پلیس و آتش نشان و راننده اتوبوس و...از پشت پا زدن به حریم مقدس خانه و همسر و فرزندان تا شعار های احقاق حقوق از دست رفته و کج فهمی ها و در نهایت شکستن چهار چوب های کلیشه ای و قدیمی و دست یافتن به تصویر جدید و دلپسندی به نام مرد. نه یک زن تکامل یافته و عالم.

شاید هم نتیجه تلنگر کوچکی است به پدران و مادران و همه ی بزرگترها نسبت به همه ی دخترانی که از ظاهر و پوشش و طرز برخوردشان گرفته تا تفکرات و تخیلات و منطقشان زمین تا آسمان با مادرانشان متفاوت است و این تفاوت اتفاقا در جهت مثبت و امید وار کننده ای نیست.و شاید هم نتیجه پرداختن به بسیاری از آدم بزرگهاست که خود فروشی ها و رنگ گرفتن ضد ارزشها و رد کردن خطوط قرمز را می بینند و کاری جز تکان دادن سر و درنهایت تکرار چند کلمه زیر لب کار دیگری نمی توانند و البته نمی خواهند که انجام بدهند.

من آدم منفی بین و خشکی نیستم اما وقتی حقیقت عریان نمایان می شود انکار کردن به مسخره گرفتن حقیقت است نه چیز دیگری اما آیا در یک روز آن هم روز به این زیبایی مجال پرداختن به این مسائل هست .و یا مثل همیشه به روی همه چیز پرده می کشیم و...

کاش امروز فقط به مولود امروز فکر می کردیم به همه ی خوبی هایی که او و چون اویی داشتند و به چون او شدنی.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:54  توسط سميه  | 

بی لشکریم، حوصلهء شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصلهء شرح قصه نیست

 با پرچم سفید به پیکار می‌رویم

ما کمتریم، حوصلهء شرح قصه نیست !

 فریاد می‌زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم، حوصلهء شرح قصه نیست

 تکرار نقش کهنه‌ی خود در لباس نو

بازیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست

 آیینه‌ها به دیدن هم خو گرفته‌اند

یکدیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست

 همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم

غم پروریم، حوصلهء شرح قصه نیست

 آیا به راز گوشه‌ی چشم سیاه دوست

پی می بریم؟ حوصلهء شرح قصه نیست

فاضل نظری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:23  توسط آقاي همسر  | 

بعضی از شعرهای سهراب مثل یک لیوان چای گرم در اوج خستگی حسابی به آدم می چسبد.

 از بس که غلیظ است از حرف .

 

 

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم،

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:54  توسط سميه  | 

در بین سالهای دانشجویی امسال اولین بار بود که درست روز اول مهر به دانشگاه رفتم و اتفا قا بر خلاف تصور خیلی ها همه ی کلاسها یمان هم تشکیل شد.

دیدن اساتید و همکلاسی ها اگر چه حس تر و تازه و قشنگی بود اما خلوتی دانشگاه بد جوری توی ذوق می زد.

کلاسهای بچه های کارشناسی به ساختمان دیگری که البته با ما فاصله ی زیادی دارد منتقل شده و این یعنی ما مانده ایم که با بچه های ورودی امسال بیست و پنج یا شش نفر بیشتر نیستیم و تعداد انگشت شماری بچه های دکتری که حسابی مشغول درس و مشقشان هستند و کمتر زیارتشان می کنیم .

بهر حال دانشگاه کوچک ما روز های اول و دوم  مهر بزرگتر از همیشه به نظر می رسید و من در کنار همه ی حس های قشنگی که روز اول مهر به آدم دست می دهد دلم برای شیطنت و سر و صدا و شادابی نو جوانی تنگ شد.

فردا جلسه ی دوم کلاسهایمان تشکیل می شود و ما خیلی زود به همه چیز عادت می کنیم به همه ی شرایط جدیدی که برایمان بوجود آمده به همه ی باید ها و نبایدها و این اگر چه اتفاق قشنگی نیست اما واقعیتی است که باید پذیرفت. ما خودمان را با شرایط موجود وفق می دهیم و این به نظر من یعنی خط کشیدن روی بسیاری از احساسها، وبه نظر آدمهایی که کاملا با منطقشان زندگی می کنند یعنی موفقیت.

اما همیشه دل برایم مهمتر از عقل بوده چون معتقدم دلی که تزکیه شده باشد راحتر و زیباتر راه را نشانمان می دهد و این حرفی است که مخالفان فراوانی دارد، فراوان.

نمی روم قدمی راه بی اشاره ی دل                    که خضر راه نجات است استخاره ی دل.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:50  توسط سميه  | 

بغض کردم وقتی خبر حلول ماه رو شنیدم،اینجور بغض ها  هم نشانه ی دلتنگی است و هم افسوس. دلتنگی به خاطر آنچه به او انس گرفتیم و افسوس به خاطر آنچه از دست دادیم .حالا فقط دوست دارم شعر پژواک شفیعی را زمزمه کنم فقط همین.

 

 

به پایان رسیدیم اما

نکردیم آغاز،

فرو ریخت پرها

نکردیم پرواز.

ببخشای ای روشن عشق بر ما،

ببخشای!

ببخشای اگر صبح را

ما به مهمانی کوچه

دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما

نشان عبور سحر نیست،

ببخشای ما را

اگر از حضور فلق

روی فرق صنوبر

خبر نیست.

نسیمی گیاه سحرگاه را،

در کمندی فکنده ست و

تا دشت بیداری اش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم،

در آن سوی دیوار بیمیم.

ببخشای

ای روشن عشق

بر ما ببخشای!

به پایان رسیدیم،

اما،

نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها

نکردیم پرواز.

 

 

 

                 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 5:25  توسط سميه  | 

گفته اند امام سجاد علیه السلام شب بیست و هفتم ماه مبارک ، این دعا را مکرر می خواندند: اللهم ارزقنی التجافی عن دار الغرور،والانابه الی دار الخلود، والاستعداد للموت قبل حلول الفوت.

امشب که این دعا را خواندم یادم آمد در شبهایی که گذشت بین صدها خواهش رنگارنگ کمتر به این دعای شیرین فکر کرده ام ، به آمادگی قبل از فرا رسیدن مرگ.

همین چند روز پیش بود که سر جلسه ی امتحانی مجبور به دادن برگه ی امتحان قبل از جواب دادن به تنها تست باقی مانده شدم ، آنقدر حواسم به برگه بود که از زمان غافل شدم  بی توجه به این که گاهی همین یک تست سرنوشت آدم را عوض می کند.

حس جا ماندن در همین مقیاس کوچک هم تجربه ی تلخی است چه برسد به امتحان بزرگ زندگی.

حالابه لطف دعای امام آرزو میکنم بتوانم  قبل از تمام شدن فرصت امتحان سرم را بلند کنم ، نگاه مطمئنی به برگه بیاندازم، خودکارم را روی برگه ام بگذارم و یک نفس عمیق بکشم ،نفس عمیقی که به اندازه ی همه ی زندگی ارزش دارد.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:27  توسط سميه  | 

بیانات آیت الله امجد

حساب دستگاه الهي با حسابهايي كه ما داريم متفاوت است. آيا ارزش آن دختر جوان مسيحي كه به دورافتاده ترين نقاط آفريقا مي رود و مردم را به نام حضرت مسيح(ع) به بهداشت دعوت مي كند و مردم را به دين علاقمند مي كند با من كه هر روز زيارت عاشورا و نماز شب هم مي خوانم، ولي به احدي رحم و مروت ندارم يكسان است؟!

 آنچه مسلم است اين است كه بايد درون اصلاح شود. اگر هدف اصلاح درون باشد، خداوند وسايل هدايت را فراهم مي كند. اينجانب اعتقاد داشتم حتي اين ماركسيست هايي كه در دوران انقلاب در تظاهرات شركت مي كنند اگر كشته شوند بعید نيست شهيد باشند. به هر حال رحمت خدا بر غضب او سبقت دارد. ما از اين جهت خيلي اميدوار هستيم كه مخالف خدا نيستيم و خدا هم ارحم الراحمين است. هر چيزي به جاي خودش! ... جوان بايد از گناهان گذشته خود استغفار كند و ديگر گناه نكند و پيرمرد هم بايد به لطف و رحمت بي منتهاي خدا اميدوار باشد!

 چيزهايي هست كه باعث عاقبت به خيري مي شود به عنوان نمونه خدمت به بندگان خدا باعث عاقبت به خيري مي شود. چيزهايي هم باعث عاقبت به شري مي شود. ... تشخيص اينكه در كجا چه بايد كرد ظرافتهاي خاصي دارد. هيچ كس نبايد به خودش مغرور شود. انسان بايد همه را بهشتي بداند و خود را جهنمي و سعي كند تا خود را از جهنم نجات دهد و بعد هم به دنبال نجات مردم باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 15:29  توسط آقاي همسر  |