تبليغاتX
روي ماه خداوند را ببوس

روي ماه خداوند را ببوس

قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِير (آل عمران/۲۶)

 

بگو خدايا تويى كه فرمانفرمايى هر آن كس را كه خواهى فرمانروايى بخشى و از هر كه خواهى فرمانروايى را باز ستانى و هر كه را خواهى عزت بخشى و هر كه را خواهى خوار گردانى همه خوبيها به دست توست و تو بر هر چيز توانايى.

(چرا فراموش مي كنم كه: ...بيدك الخير...نه بيدي الخير)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 10:58  توسط آقاي همسر  | 

 

وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ

 

 هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر [اينكه] روزيش بر عهده خداست و [او] قرارگاه و محل مردنش را مى‏داند همه [اينها] در كتابى روشن [ثبت] است. (هود /۶)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 13:11  توسط آقاي همسر  | 

دفعه قبل كه جلوي باب الجواد ايستاديم و گفتيم السلام و عليك يا علي ابن موسي الرضا دقيقا يكسال قبل بود و در تاريخ عجيب ۸/۸/۸۸ آنجا بوديم و امسال هم همان روزها سلام داديم اما ديگر دو نفر نبوديم .

دختر كوچولوي سه ماهه مان هم سلام داد و حتما جوابش را شنيد.

آورده بوديمش نذر تو كنيم اين آيه الهي را و بگوييم ما را از تربيت و اين جور حرفها معاف كن كه ما كه نه حتي گنده هايش هم توانايي تربيت آدمها را ندارند.فقط از خودت بر مي آيد يا امام رئوف.

دخترمان را آورده ايم كه بيندازيمش جلوي ضريحت كه آقا بيا و اين طفل معصوم را خودت پرورش بده.

شايد به بركت او و به عصمت او ما را هم بپروراني و از خودت جدا نكني.

آقا جان براي همه لطف ها و مهرباني هايت ممنونيم ممنون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 15:6  توسط آقاي همسر  | 

مي دانم كه چرا هر سال در همين روزهاي داغ تابستان هواي مشهد به سرم مي زند.

بد عادتمان كرده اي. خودت جورش را بكش و دريابمان.

گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است
طبق تقدير قشنگي که مقدر شده است

وخدا خواست چه خوشبخت درختي را که
گوشه اي از حرمت پاشنه در شده است

هيجان درهيجان، بغض که بر شانه بغض
گونه حوصله ها از هيجان تر شده  است

ريخت مرمر، مرمر اشک بر اين فاصله ها
اين چنين صحن و رواقت، همه مرمر شده است

حال آن دخترک نيمه فلج يادت هست؟
حال او از نفس گرم تو بهتر شده است

سال پيش آن زن نازا که دعا پشت دعا
خبر آورده براي تو که مادر شده است

نامه هايي که نوشته نشدند و خواندي
اشک هايي که خود اندازه دفتر شده  است

دل اگر دور تو گرديد، ندارد حيرت
گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است

                                         عاليه مهرابي - يزد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 11:47  توسط آقاي همسر  | 

اینجا می نویسم برای اینکه شاید تو بخوانی اش

شاید صدایمان به گوشت نمی رسد و آنقدر از چشمت افتاده ایم که اگر بلند بلند هم صدایت بزنیم به حرفمان گوش ندهی پس اینجا می نویسم تا شاید بخوانی و ببینی که بد جوری گیر کرده ایم و غیر از تو کسی را نداریم. پدر؟ مادر؟ دوست؟ آشنا؟ نه هیچ کس را نداریم جز تو.

 جای خودمان را خوب می دانیم و می دانیم که سزای چون مایی همان است که بی خیالمان شوی. اما آنچه درباره مرام شما و کرامت و مهربانیتان شنیده ایم باعث می شود که باز در وانفسای این.روزگار و هر وقت که بخاطر کوتاهی ها و قصور و تقصیرهایمان می مانیم و درمانده می شویم یادتان بیفتیم. ببخش.

آقا از دست هیچ کس کاری برنمی آید الا خودت.

مگر نگفته اند که شما را با عبارت « یا ابا الغیث اغثنی» بخوانیم و توی دلمان تکرار کنیم ای پدر به فریاد ما برس. فرزند هرچقدر بد و سیاه روی اما پدر ها زود پاسخ می دهند «یا اباالغیث اغثنی»

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 19:5  توسط آقاي همسر  | 

آقای همسر یکه تازی کرده در این مدت غیبت من. البته بد قولی از من بود که بر خلاف قرارمان که می خواستیم با هم بنویسیم هزار جور بهانه ی ریز و درشت آوردم فقط برای توجیه تنبلی خودم ،از امتحان و مقاله و پایان نامه گرفته تا ناخوشی های البته شیرین و هزار جور حرف و حدیث دیگر که البته همه بهانه است و من این نکته را وقتی گذرم در کتابخانه به چندین و چند دفتری افتاد که دستنویس خاطرات روزانه ی چندین سال بود به خوبی فهمیدم.

اما حالا،حالا که قصد کرده ام و مشغول نوشتنم می خواهم برای جوانه ی کوچکی بنویسم که آرام آرام در وجودم ریشه می دواند و متفاوت ترین وناب ترین لحظه ها را برایمان خلق می کند.

جوانه ای که وقتی برای اولین بار صدای قلبش را شنیدم تمام وجودم لرزید و وقتی اولین حرکتش را حس کردم و او را با تمام وجود مال خودم دیدم کلمه ی قشنگ مادر برایم معنا شد.

حالا تمام ثانیه هایمان را با هم تجربه می کنیم ،اینکه یک نفر در تمام تجربه ها و حسهای تلخ و شیرینت حضور داشته باشد هم قشنگ است و هم البته کمی نگرانت می کند ،مبادا خطایی کنی که قلب کوچکش بلرزد.مبادا وجود نازکش خراشی ببیند مبادا....

اینها اولین نوشته های است که با او و برای او می نویسم امید که بهانه های کوچکمان چتر نگاهمان نشود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 9:50  توسط سميه  | 

دخترا سيب گلابن          مثل برفن مثل آبن

دخترا شاخه نباتن         چشمه آب حياتن

                                                    والحمدلله...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 15:0  توسط آقاي همسر  | 

خانم همسر به شدت درگير درس و مشق است و در دوهفته  ۱۰ تا امتحان دارد. خوب فوق ليسانس گرفتن در رشته ديگر غير از رشته دوره كارشناسي دردسرش بيشتر است. به هر حال ترم سوم است و ترم بعد بايد پايان نامه اش را تحويل بدهد.

اين بخشي از ماجراهاي سميه خانم است چون از اينها مهمتر خبرهاي ديگري است كه كلي باعث خوشحالي ما شده. اين را نوشتم تا خودش سر فرصت شرح بدهد قصه را.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 16:11  توسط آقاي همسر  | 

بم زلزله آمده بود و زمین زیر و رو شده بود. همه حالمان گرفته بود و کلی از دست خدا شاکی. سر کلاس کلام بودم و با استاد رفیق. به همین خاطر گاهی حرف های به اصطلاح روشنفکری می زدم و با استاد کل کل میکردم. بحث به قضا و بلا رسیده بود که استاد گفت بلاهایی مانند زلزله خیلی وقتها به دلیل گناه آدم هاست. گفتم استاد چرا در بلاد کفر که می گویند این همه بی دین و ملحد هستند هیچ وقت از این جور بلاها نمی آید؟نه سیلی، نه زلزله ای؟ استادمان که آدم بسیار روشنی بود و گشتی هم آن ور آب زده بود نه گذاشت و نه برداشت و جواب داد: چون در آنجا ظلم وجود ندارد. این بلاها به دلیل ظلم است ظلم.

برف در اروپا

اروپایی های کافر غرق در برف زمستانی اند و ما مسلمانان در حسرتش.

الهی العفو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 14:41  توسط آقاي همسر  | 

 

فقط حسرت...همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:35  توسط آقاي همسر  |