مي دانم كه چرا هر سال در همين روزهاي داغ تابستان هواي مشهد به سرم مي زند.
بد عادتمان كرده اي. خودت جورش را بكش و دريابمان.
گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است
طبق تقدير قشنگي که مقدر شده است
وخدا خواست چه خوشبخت درختي را که
گوشه اي از حرمت پاشنه در شده است
هيجان درهيجان، بغض که بر شانه بغض
گونه حوصله ها از هيجان تر شده است
ريخت مرمر، مرمر اشک بر اين فاصله ها
اين چنين صحن و رواقت، همه مرمر شده است
حال آن دخترک نيمه فلج يادت هست؟
حال او از نفس گرم تو بهتر شده است
سال پيش آن زن نازا که دعا پشت دعا
خبر آورده براي تو که مادر شده است
نامه هايي که نوشته نشدند و خواندي
اشک هايي که خود اندازه دفتر شده است
دل اگر دور تو گرديد، ندارد حيرت
گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است
عاليه مهرابي - يزد