فقط حسرت...همین.
می دانم که اتفاقات زیادی در گوشه و کنارکشور افتاد. جشن های بزرگی به نام دختران برای دختران و با حضور آنها برگزار شد.اما از نتیجه این کار چندان مطمئن نیستم،شاید نتیجه اش بیدار کردن وجدان تاریک جامعه نسبت به مسائل دختران است،شاید یاد آوری ارزشهای فراموش شده نیمی از انسانهای جامعه است که برای نشان دادن خویش، برای دفاع از بودنشان، برای هویت بخشیدن به خود، برای رنگ دادن به شعار قدیمی تساوی زن و مرد دست به هر کاری می زنند، از تحصیل در رشته های خشن و بی روح و سنگین گرفته تا پوشیدن لباس پلیس و آتش نشان و راننده اتوبوس و...از پشت پا زدن به حریم مقدس خانه و همسر و فرزندان تا شعار های احقاق حقوق از دست رفته و کج فهمی ها و در نهایت شکستن چهار چوب های کلیشه ای و قدیمی و دست یافتن به تصویر جدید و دلپسندی به نام مرد. نه یک زن تکامل یافته و عالم.
شاید هم نتیجه تلنگر کوچکی است به پدران و مادران و همه ی بزرگترها نسبت به همه ی دخترانی که از ظاهر و پوشش و طرز برخوردشان گرفته تا تفکرات و تخیلات و منطقشان زمین تا آسمان با مادرانشان متفاوت است و این تفاوت اتفاقا در جهت مثبت و امید وار کننده ای نیست.و شاید هم نتیجه پرداختن به بسیاری از آدم بزرگهاست که خود فروشی ها و رنگ گرفتن ضد ارزشها و رد کردن خطوط قرمز را می بینند و کاری جز تکان دادن سر و درنهایت تکرار چند کلمه زیر لب کار دیگری نمی توانند و البته نمی خواهند که انجام بدهند.
من آدم منفی بین و خشکی نیستم اما وقتی حقیقت عریان نمایان می شود انکار کردن به مسخره گرفتن حقیقت است نه چیز دیگری اما آیا در یک روز آن هم روز به این زیبایی مجال پرداختن به این مسائل هست .و یا مثل همیشه به روی همه چیز پرده می کشیم و...
کاش امروز فقط به مولود امروز فکر می کردیم به همه ی خوبی هایی که او و چون اویی داشتند و به چون او شدنی.فرمانبریم، حوصلهء شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار میرویم
ما کمتریم، حوصلهء شرح قصه نیست !
فریاد میزنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصلهء شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنهی خود در لباس نو
بازیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست
آیینهها به دیدن هم خو گرفتهاند
یکدیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش میخوریم
غم پروریم، حوصلهء شرح قصه نیست
آیا به راز گوشهی چشم سیاه دوست
پی می بریم؟ حوصلهء شرح قصه نیست
فاضل نظری
از بس که غلیظ است از حرف .
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم،
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.
دیدن اساتید و همکلاسی ها اگر چه حس تر و تازه و قشنگی بود اما خلوتی دانشگاه بد جوری توی ذوق می زد.
کلاسهای بچه های کارشناسی به ساختمان دیگری که البته با ما فاصله ی زیادی دارد منتقل شده و این یعنی ما مانده ایم که با بچه های ورودی امسال بیست و پنج یا شش نفر بیشتر نیستیم و تعداد انگشت شماری بچه های دکتری که حسابی مشغول درس و مشقشان هستند و کمتر زیارتشان می کنیم .
بهر حال دانشگاه کوچک ما روز های اول و دوم مهر بزرگتر از همیشه به نظر می رسید و من در کنار همه ی حس های قشنگی که روز اول مهر به آدم دست می دهد دلم برای شیطنت و سر و صدا و شادابی نو جوانی تنگ شد.
فردا جلسه ی دوم کلاسهایمان تشکیل می شود و ما خیلی زود به همه چیز عادت می کنیم به همه ی شرایط جدیدی که برایمان بوجود آمده به همه ی باید ها و نبایدها و این اگر چه اتفاق قشنگی نیست اما واقعیتی است که باید پذیرفت. ما خودمان را با شرایط موجود وفق می دهیم و این به نظر من یعنی خط کشیدن روی بسیاری از احساسها، وبه نظر آدمهایی که کاملا با منطقشان زندگی می کنند یعنی موفقیت.
اما همیشه دل برایم مهمتر از عقل بوده چون معتقدم دلی که تزکیه شده باشد راحتر و زیباتر راه را نشانمان می دهد و این حرفی است که مخالفان فراوانی دارد، فراوان.
نمی روم قدمی راه بی اشاره ی دل که خضر راه نجات است استخاره ی دل.
به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.
ببخشای ای روشن عشق بر ما،
ببخشای!
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست،
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر
خبر نیست.
نسیمی گیاه سحرگاه را،
در کمندی فکنده ست و
تا دشت بیداری اش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم،
در آن سوی دیوار بیمیم.
ببخشای
ای روشن عشق
بر ما ببخشای!
به پایان رسیدیم،
اما،
نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.
امشب که این دعا را خواندم یادم آمد در شبهایی که گذشت بین صدها خواهش رنگارنگ کمتر به این دعای شیرین فکر کرده ام ، به آمادگی قبل از فرا رسیدن مرگ.
همین چند روز پیش بود که سر جلسه ی امتحانی مجبور به دادن برگه ی امتحان قبل از جواب دادن به تنها تست باقی مانده شدم ، آنقدر حواسم به برگه بود که از زمان غافل شدم بی توجه به این که گاهی همین یک تست سرنوشت آدم را عوض می کند.
حس جا ماندن در همین مقیاس کوچک هم تجربه ی تلخی است چه برسد به امتحان بزرگ زندگی.
حالابه لطف دعای امام آرزو میکنم بتوانم قبل از تمام شدن فرصت امتحان سرم را بلند کنم ، نگاه مطمئنی به برگه بیاندازم، خودکارم را روی برگه ام بگذارم و یک نفس عمیق بکشم ،نفس عمیقی که به اندازه ی همه ی زندگی ارزش دارد.حساب دستگاه الهي با حسابهايي كه ما داريم متفاوت است. آيا ارزش آن دختر جوان مسيحي كه به دورافتاده ترين نقاط آفريقا مي رود و مردم را به نام حضرت مسيح(ع) به بهداشت دعوت مي كند و مردم را به دين علاقمند مي كند با من كه هر روز زيارت عاشورا و نماز شب هم مي خوانم، ولي به احدي رحم و مروت ندارم يكسان است؟!
آنچه مسلم است اين است كه بايد درون اصلاح شود. اگر هدف اصلاح درون باشد، خداوند وسايل هدايت را فراهم مي كند. اينجانب اعتقاد داشتم حتي اين ماركسيست هايي كه در دوران انقلاب در تظاهرات شركت مي كنند اگر كشته شوند بعید نيست شهيد باشند. به هر حال رحمت خدا بر غضب او سبقت دارد. ما از اين جهت خيلي اميدوار هستيم كه مخالف خدا نيستيم و خدا هم ارحم الراحمين است. هر چيزي به جاي خودش! ... جوان بايد از گناهان گذشته خود استغفار كند و ديگر گناه نكند و پيرمرد هم بايد به لطف و رحمت بي منتهاي خدا اميدوار باشد!
چيزهايي هست كه باعث عاقبت به خيري مي شود به عنوان نمونه خدمت به بندگان خدا باعث عاقبت به خيري مي شود. چيزهايي هم باعث عاقبت به شري مي شود. ... تشخيص اينكه در كجا چه بايد كرد ظرافتهاي خاصي دارد. هيچ كس نبايد به خودش مغرور شود. انسان بايد همه را بهشتي بداند و خود را جهنمي و سعي كند تا خود را از جهنم نجات دهد و بعد هم به دنبال نجات مردم باشد